تبليغاتX
ئاسوکان




در باره ی آزادی
پنجشنبه نهم تیر 1390

پرواز دسته جمعی مرغابیان شاد

بر پرنیان آبی روشن

در صبح تابناک طلایی

آه

  ای آرزوی پاک رهایی.

 

چند شب قبل اس ام اسی به این مضمون دریافت کردم که: فرض کن نخستین روز وزیدن نسیم آزادی در این سرزمین است،اولین کاری که می کنی چیست؟ جواب دادم اولین کاری که می کنم این است که فیلترشکنهای داخل سیستمم را پاک می کنم. از جواب خودم که به مسئله ی فیلترینگ و آزادی بیان مربوط می شود می گذرم و کمی به خود سئوال می پردازم.

این سئوال، سئوال تأمل برانگیزی است.آزادی شعار و کلمه ی مقدس بسیاری از افراد، جماعات و احزاب در طول تاریخ بوده است. کسی پیدا نمی شود به آزادی به دیده ی تحقیر بنگرد و آن را نخواهد. سعدی نیز که می گوید: «من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم» منظورش چیز دیگریست. در واقع او آزادی را در بودن با یوسف می داند اگر چه در زندان باشد.به تعبیر دیگر او خواهان آزادی درونی است حتی به قیمت از دست دادن آزادی ظاهری یا بیرونی.

هر گاه این سئوال را از کسی می پرسی که خوب، بعد از اینکه آزادی را بدست آوردی چکار می کنی؟ برای مدتی گیج و منگ می شود و نمی داند چه بگوید. چون واقعاً به این نیندیشیده است که برای بعد از آزادی چه برنامه ای دارد و می تواند چکار کند. همانند پرنده ای که برای مدت طولانی در قفس گرفتار بوده است و هنگامی که در قفس برایش باز می شود نمی تواند پرواز کند. حال یا به قفس عادت کرده و یا پرواز را فراموش کرده است و شاید هم نمی داند به کجا پرواز کند. وضعیت بردگان در آمریکا بعد از پیروزی جنبش آزادی بردگان نیز چنین بود. وقتی که نهضت آزادی بردگان پیروز و برده داری لغو شد، اربابان برده ها را آزاد و رها کردند. اما بعداً چه اتفاقی افتاد؟ برده ها با پای خود پیش اربابان سابقشان بازگشتند. چرا چنین شد؟ چون آنها خارج از قفس هیچ کاری برای انجام دادن نداشتند. اصلاً به دنیای بیرون قفس فکر نکرده بودند و نمی توانستند آن بیرون دوام بیاورند و استقلال و آزادیشان را حفظ کنند.

با این بحث به یاد «آیزایا برلین» و مقولات دوگانه ی آزادیش یعنی «آزادی منفی» یا «آزادی از» و «آزادی مثبت» یا «آزادی در» می افتم که تا حدودی با آنچه گفتم مطابقت دارد. به طور خلاصه آزادی منفی از قلمروهایی بحث می کند که انسان در آن به انجام امورش آزاد است و دخالت دیگران در آن قلمرو به حداقل می رسد. به عنوان مثال با ممانعت از تجاوز دولت به حوزه های زندگی فردی و اجتماعی انسانها قلمرویی برای رفتار آزاد آنها شکل می گیرد و مفهوم «آزادی از» تحقق می یابد. اما آزادی مثبت به منزله ی صاحب اختیار خود بودن است که از عقلانیت انسان سرچشمه می گیرد.

در مثال بردگان، آنها وقتی رها می شوند به قلمروی وارد می شوند که از دخالت اربابان در امان هستند یعنی آزادی منفی دارند اما چون نمی توانند استقلالشان را حفظ کنند و صاحب اختیار خود باشند فاقد آزادی ایجابی یا مثبت هستند.

البته نمی خواهم از این بحث نتیجه بگیرم  که آزادی مثبت به تنهایی کافیست و یا حتی برتر از آزادی منفی است.فراموش نکنیم که آزادیهای سیاسی مانند آزادی بیان و اندیشه از نوع آزادی منفی هستند. به گمان من این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و یکی بدون دیگری ناقص است. چیزی که اهمیت دارد این است که به هر دو نوع آزادی بیندیشیم. تنها به فکر رهایی از قفس نباشیم و برای بیرون از آن نیز چاره جویی کنیم، برنامه داشته باشیم و آن را بسازیم.                                                                      

 

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 1:16 |
طلا و مس
یکشنبه پنجم تیر 1390
امشب فیلم طلا و مس رو دیدم. فیلم عالی ای بود. دم کارگردانش گرم. از اون فیلمهایی بود که باهاش گریه کردم.آدم رو خیلی یاد خدا میندازه.یه دیالوگش خیلی به دلم نشست. اونجا که استاد آقا سید داستان یه پیرمردی رو نقل میکنه و از زبون اون میگه:وقتی خدا هرچی ازم می خواد من میگم چشم، منم هرچی بخوام اون روش نمیشه نگه چشم...ایمان،به همین سادگی! 
لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 1:20 |
در جستجوی زمان از دست رفته
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

«در جستجوی زمان از دست رفته»ی «مارسل پروست» را یکی از دوستانم از نمایشگاه کتاب امسال برایم خرید و فرستاد. چند روزی است خواندن آن را شروع کرده ام. کتاب سنگینی است، هم از نظر حجم و وزن و هم از نظر محتوا. مرحوم سحابی نیز در ترجمه اش از مغلق نویسی کم نگذاشته است. فکر می کنم خواندن و تمام کردن آن مانند خود اثر در حد یک شاهکار باشد. تصورش را بکنید شما هفت جلد کتاب را که خاطرات پراکنده و توهمات ذهنی یک آدم بیمار جسمی و روانیست، بخوانید. دست کمی از خواندن «نقد عقل محض» کانت ندارد. نمی دانم می توانم تا آخر دوام بیاورم یا نه. خدا کند با خواندنش زمان از دستم نرود تا بعد مجبور شوم به جستجویش برآیم. 

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 16:20 |
خانم راننده تاکسی
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390

خانم راننده تاکسی را که دیدم بسیار متأثر شدم. زنی میانسال، باحیا و البته زیبا و با صدایی خوش. می گفت در زندگیش شادی ندیده است. شوهرش فوت کرده و او اکنون برای خوشبخت کردن بچه هایش دارد در محیطی کثیف و مردانه می جنگد. محیطی که حتی بسیاری از مردان تاب تحملش را ندارند.       

از رنجهایش می گفت. از بلاهایی که بر سرش آمده بود. از برخوردهای ناشایستی که با او شده بود. وقتی ادب و متانتش را در برخورد با آن مردهای عوضی دیدم تعجب کردم. آن محیط خشن وقار زنانه اش را نگرفته بود. گویی می خواست اراده اش را به دنیا ثابت کند و کرده بود. هیچ وقت ترحم کسی را قبول نکرده بود، این را از حرفهایش می شد فهمید. اما نمی دانم چرا هر وقت آن صحنه را که به دنبال مسافر دربستی می گشت به یاد می آورم دلم می لرزد و حس ترحمم را برمی انگیزد. وقتی می گفت:«آقا دربست، آقای مهندس دربست، خانم دربست، تاکسی دربست با راننده ی خانم» باور کنید داشتم آتش می گرفتم. انگار این کلمات پتکی بود که با دست زنی بر سر دنیا فرود می آمد.

چرا چنین شغلی را انتخاب کرده بود؟ نمی دانم. شاید برای اثبات اراده اش و یا شاید برای به سخره گرفتن زمانه ی وارونه اش و یا شاید برای اینکه برتری اش را بر مردان نشان دهد. فقط این را می دانم که او یک انسان معمولی نیست. او ابرزنی است که زمانه ی ما کمتر از آنها را به خود دیده است و باید به او افتخار کند. هر چه هست و هر جا هست خدا نگهدارش باشد. خدا خودش و بچه هایش را خوشبخت کند. خدا جسم، روح، آبرو و ناموسش را حفظ کند. از وقتی او را دیده ام اینها را بارها از خدا برایش خواسته ام.

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 12:20 |
بلقیس
شنبه بیست و یکم اسفند 1389
شیعری "بلقیس" قه‌سیده‌یه‌کی دوور و درێژه که نزار قه‌ببانی شاعیری گه‌وره‌ی عه‌ره‌ب دوای کوژرانی هاوسه‌ره‌که‌ی، "بلقیس"، له‌ ته‌قینه‌وه‌یه‌کدا له‌ به‌یرووت، هۆنیویه‌ته‌وه‌. ئه‌مه‌ی خواره‌وه‌ به‌شێکی کورته‌ له‌و شیعره‌ که‌ وه‌رمگێڕاوه‌ته‌وه‌ به‌ کوردی. له‌ به‌ر سه‌رقاڵی نه‌متوانی هه‌مووی وه‌رگێڕم.

 

"بلقیس"

 

سپاس بۆ ئێوه‌...

سپاس بۆ ئێوه‌...

خۆشه‌ویسته‌که‌م کوژرا... وه‌ ئێوه‌ ده‌توانن

له‌ سه‌ر گۆڕی ئه‌م شه‌هیده‌ جامێک بنۆشن

 شیعره‌که‌ی من تیرۆر کرا

ئایا گه‌لێک له‌ سه‌ر زه‌وی هه‌یه

_جگه‌ له‌ ئێمه‌_ که‌ شیعر تیرۆر بکا!

 

به‌لقیس

جوانترین مه‌له‌که‌ بوو له‌ مێژووی بابل دا

به‌لقیس

باڵابه‌رزترین دار خورما بو له‌ خاکی عیراقدا

هه‌ر کات ده‌ڕۆیشت

تاوسه‌کان له‌گه‌ڵی ده‌ڕۆیشتن

و ئاسکه‌کان به‌ دوایدا ده‌چوون.

 به‌لقیس... ئه‌ی ئێشی من

 ئه‌ی ئێشی شیعر ئه‌و کاته‌ی که‌ قامکه‌کان ده‌ستی به‌ سه‌ردا ده‌کێشن

ئایا که‌س بینیویه‌تی

که‌ له‌ دوای زوڵفی تۆ گوڵه‌گه‌نمه‌کان باڵا بکێشن؟

ئه‌ی نه‌ینه‌وای سه‌وز

ئه‌ی ژنه‌ ماڵ به‌ کۆڵه‌ زێڕینه‌که‌ی من

ئه‌ی ئه‌و که‌سه‌ی که‌ شه‌پۆله‌کانی ده‌جله‌

جوانترین پاوانه‌کانی له‌ پێ ده‌کرد

به‌لقیس تۆیان کوشت...

ئه‌وه‌ کام گه‌له‌ عه‌ره‌بیه...

که‌ ده‌نگی بولبوله‌کان ده‌کووژێ؟

کوا مێش؟

کوا هێلانه‌ی جاڵجاڵۆکه‌؟

کوا ڕێزداره‌کانی پێشوو؟‌

قه‌بیله‌کان قه‌بیله‌ ده‌یانخوا...

 ڕێویه‌کان ڕێوی ده‌یانکووژێ...‌

سوێند به‌ چاوه‌کانی تۆ که‌ له‌واندا

ئه‌ستێره‌کان ئارام ده‌گرن...

زۆر زوو، مانگی من، سه‌باره‌ت به‌ عه‌ره‌ب شتی سه‌یر ده‌ڵێم

ئایا قاره‌مانی درۆیه‌کی عه‌ره‌بیه‌؟

یا مێژووش وه‌ک ئێمه‌ درۆزنه‌؟

 

به‌لقیس...

خۆت له‌ من مه‌شاره‌وه‌

چونکه‌ ڕۆژ له‌ دوای تۆ

به‌ که‌ناری ده‌ریاکان ڕووناکی نابه‌خشێ.

 

به‌لقیس...

ئه‌ی شه‌هید... ئه‌ی شیعر...

ئه‌ی پاک و خاوێن

سه‌با به‌ دوای مه‌له‌که‌که‌یدا ده‌گه‌ڕێ

که‌واته‌ وه‌ڵامی سڵاوی جه‌ماوه‌ر بده‌ره‌وه‌...

ئه‌ی مه‌زنترین شاژن...

ئه‌ی ئه‌و ژنه‌ی که‌ هه‌موو شکۆی ڕۆژگاری سومه‌ر له‌ودا کۆبۆته‌وه‌

 

به‌لقیس...

ئه‌ی جوانترین چۆله‌که‌م

ئه‌ی گرانترین ڕواڵه‌تی من

ئه‌ی ئه‌و فرمێسکه‌ی که‌ له‌ سه‌ر گۆنای "مجدلیه‌" ئاوێزان بوو

پێم بڵێ ئایا سته‌مم لێ کردی

ئه‌و ڕۆژه‌ی که‌ له‌ که‌رتی "اعظمیه‌" گواستمیه‌وه‌

به‌یرووت... هه‌موو ڕۆژێ یه‌کێک له‌ ئێمه‌ ده‌کووژێ...

وه‌ هه‌موو ڕۆژێ به‌ شوێن قوربانیێک دا ده‌گه‌ڕێ

وه‌ مه‌رگ... له‌ پیاڵه‌ی قاوه‌که‌ماندایه‌

له‌ کلیلی ماڵه‌که‌ماندا

له‌ گوڵه‌کانی ناو باخچه‌کاماندا

له‌ لاپه‌ڕه‌ی رۆژنامه‌کاندا

له‌ ناو پیته‌کاندا

ئه‌وه‌ ئێمه‌ین... ئه‌ی به‌لقیس...

جارێکی تر ئه‌چینه‌وه‌ ناو ڕۆژگاری جاهیلیه‌ت...

 

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 1:42 |
بازداشت موسوی و کروبی
دوشنبه نهم اسفند 1389
به گزارش سایت کلمه میرحسین موسوی و مهدی کروبی به همراه همسرانشان زهرا رهنورد و فاطمه کروبی به زندان حشمتیه ی تهران منتقل شدند.بالاخره آن روز رسید.

 

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 21:38 |
هاوژین
چهارشنبه بیست و نهم دی 1389
 

امروز هاوژین رفت.

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 19:52 |
خزان دیکتاتورها
یکشنبه بیست و ششم دی 1389

دموکراسی باز هم معجزه کرد.زین العابدین بن علی رئیس جمهور تونس پس از بیست و سه سال حکومت بر این کشور فرار کرد و به عربستان گریخت. ما بسیار خوشوقتیم که در دورانی زندگی می کنیم که در آن دیکتاتورها یکی پس از دیگری به تاریخ می پیوندند امشب برای چندمین بار پاره شدن عکسهای دیکتاتورها را دیدم: صدام، سید علی و حالا بن علی.

سقوط دولت تونس هشدار و زنگ خطری است برای تمام مستبدان دنیا و همچنین روزنه ی امیدی  است برای مردمان تحت سلطه ی آنها. به نظر می رسد که زمانه با دیکتاتورها سر سازگاری ندارد و تنها جرقه ای کافیست که طومار حکومت آنها را درهم بپیچد. خودسوزی یک دانشجوی بیکار تونسی روزگار رئیس جمهور سابق این کشور را سیاه کرد.

دیکتاتور ایران و دار و دسته اش نیز به زودی به چنین سرنوشتی دچار خواهند شد با این تفاوت که آنها هیچ جایی برای فرار پیدا نخواهند کرد.

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 21:42 |
گربه و پرنده
شنبه ششم آذر 1389
 

شعر زیر از ژاک پرور (Jacques Prevert) شاعر معاصر فرانسه است که فریبا همانطور که داشت آن را می خواند زیر لب ترجمه اش نیز می کرد. گفتم آن را روی کاغذ بیاورد. حاصلش آن شد که می بینید. فکر می کنم روزی مترجم بزرگی خواهد شد. ان شاءالله

 

دهکده با ناراحتی گوش می دهد                                               گربه و پرنده         

به آواز پرنده ای زخمی

این تنها پرنده ی دهکده است

و این تنها گربه ی دهکده

که آن را نصفه نیمه خورده است

پرنده دیگر آواز نمی خواند

و گربه دیگر خرخر نمی کند

و پوزه اش را لیس نمی زند

دهکده تشییع جنازه ای باشکوه را

 در سوگ پرنده برپا می کند

و گربه که دعوت شده است

پشت سر تابوتی کوچک از کاه راه می رود

تابوتی که پرنده ی مرده در آن آرمیده است

و دختر بچه ای آن را حمل می کند

و یکریز گریه می کند

گربه به او می گوید:

اگر می دانستم که این موضوع تا این حد تو را ناراحت می کند

آن را کامل می خوردم

و بعداً به تو می گفتم

که پرنده را دیدم که پرواز کرد

تا آن سر دنیا پرواز کرد

آنجا که خیلی دور است

و دیگر هرگز از آنجا بازنمی گردد

شاید اینطور کمتر درد می کشیدی

و تنها ناراحت می شدی و افسوس می خوردی

 

هرگز نباید کاری را نصفه نیمه انجام داد.

 

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 20:32 |
یاد
جمعه نهم مهر 1389

 

وقتی یه نفر رو که دوستش داری، یه نفر رو که خیلی دوستش داری، یه نفر رو که خیلی خیلی دوستش داری و مخصوصا وقتی که اون یه نفر همسر آدمه و اون همسر در عین حال دوست صمیمی اون آدمه، برای یه مدت ازت دور میشه انگار یه سوراخ بزرگ توی دلت درست می شه و هزار تا فکر و خاطره ی کوچک و بزرگ و تلخ و شیرین توی ذهنت. فکر میکنم این از اون معدود وقتاییه که آدم گذشته براش خیلی مهم میشه. تنهایی آدم رو خیلی به یاد گذشته میندازه. نمیدونم چرا من از بین خاطرات گذشته یه چند صحنه ای رو خیلی به یادم میاد. بقیه رو شاید به زور به یاد بیارم ولی اینا انگار خودشون میان.

یادمه یه بار، چند سال پیش، اون اوایل، خیلی ساده بهم گفت: «خوبی؟» و این کلمه رو اونقدر ملیح و با احساس گفت که هنوز اثر سحرش توی وجودمه. نمای دوم توی بیمارستان اتفاق افتاد، موقعی که بستری بود اونجا. یه غروبه زمستان که رفته بودم دیدنش. لباس بیمار صورتی رنگی پوشیده بود با روسری شالی مشکی. وقتی میخواستم برگردم باهام تا دم در سالن اومد. خداحافظی کردیم و اون برگشت. صحنه ی برگشتنش به اتاق همون صحنه ایه که میگم. به نظرم می اومد با آرامش عجیبی داره راه میره، جلوی در هر اتاقی میرسید یه نیم نگاهی به داخل اتاق مینداخت و من همینطور نگاش میکردم، بدون اینکه بفهمه دارم نگاش میکنم، تا رسید به اتاقش و رفت تو. خودمم نمیدونم سر جذابیت این صحنه برام چیه. هر وقت به ذهنم میاد یه احساس عجیبی بهم دست میده. و تصویر دیگری که این اواخر به تصاویر ذهنیم اضافه شده، تصویر پای چپشه وقتی که روی اون راه میره. هر وقت این رو مجسم میکنم، و خیلی هم مجسم میکنم، احساس میکنم داره روی قلب من راه میره. اما بعدش به یاد خدا می افتم. یادم میاد که خدا خیلی بزرگه، که خدا خیلی مهربونه، که خدا خیلی حکیمه، که خدا خیلی علیمه، که خدا خیلی ...

 

لینک ثابت | نوشته شده توسط بختیار در ساعت 22:29 |